هفته پیش پنجشنبه امتحان عملی و کارگاه شبکه دادم ... نمرش اومد ... 19
جمعه ام امتحان ذخیره دادم اونم شدم 18 ... امروز رفتم رنبه های ترم پیش و تو سایت دانشگاه دیدم ترم پیش نفر دوم 2 از 155نفر بودم ..
به امید خدا این ترم اولم و معدل کل میره بالای 19 و بدون کنکور همین دانشگاه میمونم ... دعا کنین واسم
عاشورا و تاسوعا هم خوب بود ... جالب بود واسم ...
البته ما که پشت دیگ برنج امام حسین بودیم ...
میرم میام .
پنجشنبه امتحان دارم جمعه ام دارم .... اما هنوز یه خط ام نخوندم ...
خدااا...نمیخوای بزاری زندگیمو بکنم؟؟ چرا همش یه سنگی جلو پام میزاری؟؟ بیخیال ... خسته شدم ...
اینا کین تو زندگیم؟؟
ایکاش میتونستم برگردم به زمان هنرستان ... خیلی خوب بود ... یه 15 تا دوست خوب بودیم .
اما الان از همون 15 تایی ام که مونده نارفیق شدن .
تصمیم دارم که دیگه اونجا نرم ... چون فقط وقتمو تلف میکنم ...
خدایا خیلی تنهام تو این شبا ... یه نگاهی ام به من بکن ... خیلی بهت نیاز دارم .
سرم درد گرفته من میرم بخوابم ...
همینطور تو همت شرق میرفتم ... میخواستم برم یه جایی نمیدونم اما کجا ...
دومین خروجی و رفتم یکم رفتم جلو .. دیدم وسط خیابون داربست زدن چراغونیه...
سمت راست خیابون یه مسجد بود .. جلو درش شلوغ بود .. ماشین پارک کردم و قفل فرمون و اینا ..
رفتم اونجا دیدم همه هم سن خودمن ... رفتم تو مسجد. کفشامو درووردم و رفتم تو.
تو اون شلوغی دمه یه ستون یه جا پیدا کردم ... رفتم نشستم ... از این و اون شنیدم مداحیه....
یه ده دقیقه ای نشسته بودم که مسجد تو اون موقع پر پر شد ... میگفتن جمعیت بیرون وایسادن ...
خب ..مرده اومد شروع کرد خوندن ... چراغا خاموش ... حال و هوایی داشت اونجا .. بو گلاب و صدا دستایی که میخورد به سینه ها ...
تا ساعت ده برنامه بود .. بعدش سفره انداختن واسه شام و شامشم خداییش خوشمزه بود ...
ساعت ده و نیم شد که همه داشتن میرفتن ... تو این مدت داشتم با یه پسر متولد 65 میحرفیدم ...
دیدم شد ساعت یه ربع بع یازده.. اومدم بیرون و ماشین روشن کردم ...
دور زدم که از همون راهی که اومدم برم که ...دیدم کسی که مداح بود جلو در وایساده ...
یهو به فکرم زد میگن مداح ا وضع مالیشون توپه پس چرا این وایساده بر خیابون ...
گفتم برم ببینم اگه تو میسرمه برسونمش ...
من:حاجی تا جایی میری برسونمتون
حاجی: مرسی جوون . خودم میرم
من:تعارف میکنی حاجی؟ بیا بالا(درو باز کردم)
سوار شد ...
بحث و باز کردیم و من گفتم صداتون خیلی قشنگه حاجی ...گفت مرسی ... ما هرچی داریم واسه امامامونه..
کلی حرف زدیم ...موقع پیاده شدن ...
من: حاجی؟
حاجی: جانم جوون؟
من: خندتو نگیره ها اما من حتی اسم شمارو نمیدونم
حاجی: من فکر میکردم میدونی ... بهم مبگن حاج محمود. ... خب من دیگه رفع زحمت کنم.
من:چه زحمتی؟؟
حاجی: پس فعلا خداحافظ.
من: خداحافظ.
( تو ماشین موبایلم زنگ میزنه ...)
من: سلام
سعید:چطوری حاجی؟؟کجایی؟
من: رفته بودم هییت
سعید:توکههییتی نبودی بچه ... حالا کجا رفتی؟؟
من: نمیدونم ته همت و اینا ...
سعید مداح کی بود؟؟
من: والا نمیشناختم...اهان سوارش کردم اخر برنامه ... گفت اسمش حاج محموده ...
سعید: دروغ میگی...
من: نه به خدا ....
سعید: ...(نشونیایی میده)
من: اره اره ...
سعید : پسر حاج محمود کریمی بوده ... اون وضعش توپه و اینا .. عمرا پیاده بره جایی..
من : نمیدونم .. اما من رسوندمش ...
این بود اشنایی من با حاج محمود کریمی ....

خـــــب یک سال گذشت و عاشورا تاسوعا اومد .
باز لباس مشکی و بدو بدو ها تو هییت ...نذری هایی که میدن .
مثل هر سال دوباره باید حاضر شم برای پشت دیگ برنج رفتن .
دوباره صدای دقل و ضربا تو خیابونااا...
صلوات فرستادناااا...خیلیا پارسال پیش ما بودن الان نیستن ...
کسایی امثال بابای دوست خوبم امیر ...خاله مهری و پسر عمو بابا..
خب من برم ... { ناهار جوجه کباب گذاشتم .... اره هنوز ناهار نخوردم )
خودت که ميدوني ، وقتي آدم خيلي دلش گرفته باشه از تماشاي غروب لذت ميبره
پس خدا ميدونه اون روز 43 غروبه چقدر دلت گرفته بود ...
شازده کوچولو - آنتوان سنت اگزوپري
فردا دانشگاه دارم اصلا حوصله ندارم برم استادم نیومده باشه ...
برم ببینم خوابه میاد مارو ببره یا نه هنوز ....

