تبليغاتX
دوران زندگی‌ در غربت

35

من اومدم دوباره ..

یه چند ماه یا هفته‌ای نبودم .. شرمند ... زندگیم کلا عوض شده ...

دیدگاهم به اینجا عوض شده ،فهمیدم آینده اینجا مثل یه مشت گل کوزه گری می‌مونه، دست خودته ساختنش میتونی‌ یه چیزی بساز که حال کنی‌ خودت میتونی‌ بندازیش دور ...

زندگیم اینجا بد نیست ، 

سر کار میرم تو یه فروشگاه زنجیره‌ایِ خیلی‌ بزرگ که لباس و وسایل خونه جنس هاشه ، کالج هم بد نیست میرم کلاس و اینا ، شروع کردم واسه تافل خوندن .

سعی‌ میکنم بهش فکر نکنم ( خودتون میدونین کی‌ ) ...

حالا برم که باز هم میام .

شرمند با سایت فارسی تایپ می‌کنم غلط املائ ممکن داشته باشم .

فعلا ...

فعلا ...

!! نوشته شده توسط آريا | 5 قبل از ظهر | جمعه 3 تیر1390 •

34

تا وقتى نياى نميام ....( خودش ميدونه كيه...مارمولك خانم)
!! نوشته شده توسط آريا | 12 بعد از ظهر | جمعه 9 اردیبهشت1390 •

32

این روزها خیلی‌ حوصله ندارم ...

کلاس هم شروع شده و هیچی‌ فعلا ازشون نمیفهمم ... (یکمی سخته )

پلاک ماشینم رو هم گرفتم...

دنبال کار دارم می‌گردم هرجا که فورم استخدام میزارم بدن که میرم می‌پرسم میگن استخدام نداریم ...

خسته شدم . بعضی‌ وقتا به فکرم می‌زنه برگردم اما خودمو منصرف می‌کنم ... به خودم میگم برگردی وضعت بهتر از اونی که بود نیست ... بلکه بدتره ...

آدما عوض میشن ... اینو یکی‌ بهم گفت اما باور نمیکردم تا این که خودم دیدم ....

کسی‌ که اون اوایل باهام بگو و بخند داشت حالا شده چوب بالا سرم ... اون کاری که میخوامو نمیتونم انجام بدم ...

دوست ندارم کسی‌ همش هلم بده ... دوست دارم خودم راه بیفتم ... می‌دونم جا من بودی ... نمی‌خوای سختی ای‌ رو که کشیدی من بکشم اما بابا منو داری از اونور بوم میندازی پائین ...

دوست دارم زندگی‌ که خودم دوست دارم و داشته باشم...نه اون زندگی‌ که تو دوست داری من داشت باشم ...

این حرفارو که بهت میزنم میگی‌ من کاری به تو ... هر راهی‌ دوست داری برو اما از پشت راهی‌ که دوست داری منو هل میدی ...

ایکاش یکم سرگرمی داشتم اینجا ... سرگرمیم شده دیمن و اینترنت و باشگاه ( جدید) ...

بدبختی اینه که نمیدونم از کجا شروع کنم .. چطوری شروع کنم ....

از یه طرفم میگم بابا من بخوام برم سر کار باید زبانم خوب باشه ... میگن میری سر کار خوب می‌شه ....

هرچی‌ فکر می‌کنم نمیفهمم ... یا من نفهمم یا اونا عقل تر از من هستن ....

کالج یکمی واسه من هم جالبه هم جالب نیست ...

کسی‌ رو نمیشناسم  اونجا جز یه اشنا که اونجا درس میخونه اما تا حالا اونجا ندیدمش ...

این روز‌ها بیشتر دوست دارم خونه باشم یا بخوابم یا برم باشگاه تا می‌تونم بدوم رو تردمیل که شاید از این فکرا دور باشم ...

از یه چیز دیگه‌ای هم که کلافم اینه که منی که موقعی که ایران بودم هرکاری می‌خواستم می‌کردم و زندگی‌ واسه خودم داشتم ...اما حالا شدم مثله یه بچه ۶ ماه که تازه می‌خواد راه بره ...

زیاد حرف زدم آره؟؟ می‌دونم ...

پست بدیم یه پست جالب درباره یه دوست یه این روز‌ها ذهنمو مشغول کرده و اینا ...

البته اینجارو نمیخونه ...

دارم فرهاد گوش میدم صداش آرومم می‌کنه ...

دارم ترک جمعه‌ها رو گوش میدم ...

من فعلا برم ...

خداحافظ ...

!! نوشته شده توسط آريا | 7 قبل از ظهر | شنبه 2 بهمن1389 •

31

امروز تولدته مارمولک خانومه ...یکی‌ از بهترین دخترایی که میشناسم...بهت گفتم می‌خوام یه پست درباره تو بزنم ...پست من حرفای تو دلمه...تو نت با کسی‌ آشنا شدم که مثل نیمهٔ دوم خودم بود ... اون سالی که اشنا شدم باهاش کنکور داشت و استرس و این بساط هاااا ... حرف هاش هیچوقت یادم نمیره .... گوشی و برمیداشت میگفت سلام عشقم ( سر این جریان اگه ببینم کسی بهم بگه عشقم یکی میخوره تو گوشش .... یکی یه بار گفت خورد  .... ) گذشت ... روز کنکور و شب کنکور یادم نمیره ... کلی دلداریش دادم بهش گفتم خیلی ریلکس با ارامش برو کنکور بده .... گذشت و جواب کنکور اومد ... نساجی امیر کبیر قبول شد و به گفته خودش متنفره از رشته اش و به زور خانواده داره میخونه این رشته رو .... دیگه جونم بگه ... میرفتیم و میگشتیم ... ب دوستای من و اون میرفتیم بیرون و ایناااا .... تا اینکه بعد دو سال و خورده ای بعد یک بیرون روی که تا بحال بهم اینطوری خوش نمیگذشت .... خدا حافظی کردیم و رسوندمش سر کوچه شون ....شب بهش دوتا اس ام اس دادم ... جواب نداد .. دوتا میس انداختم جواب داد .... فردا صبحش که جمعه بود و تو راه دانشگاه بودم اس ام اس داد که دیگه نه به من زنگ بزن نه اس ام اس بده بای .....هرچی پرسیدم چی شده نگفت که نگفت .... این هم بگم خیلی مهربون بود ... نمیگم بد بود و نفرینش میکنم و ایناااا نه ... اما حق انتخاب داشت ... اون هم  انتخاب کرد ...چند جایی هست که باهاش خاطره دارم اونجا اما به دلیل این که اونو یادم میاره نمیرم اونجاهااا ....الان با هم بهتریم اما دیگه منو به عنوانه دوست معمولی‌ می‌شناسه ... و میگه دیگه نمی‌خوام با کسی‌ صمیمی‌ بشم او‌ اینا ...هرطور تصمیم خودته .. من این پست رو زدم که حرفا دلمو بزنم ...

هنوز هم دوستت دارم خودت میدونی‌ ...همه چی‌ رو ...

فعلا ...

تولدت هم مبارک مارمولک خانم ...

!! نوشته شده توسط آريا | 10 بعد از ظهر | پنجشنبه 9 دی1389 •

30

نشستم تو اتاق داشتم فیلم می‌‌دیدم موضوع فیلم کلا فرق داشت با فیلم‌های که تو این مدت دیدم ...

دآستان یه سوپر استار موزیک هستش که الکلی و سیگاریه کل فیلم این فرد یا سیگار دستش هست یا شیشه ویسکی ..

تا این که یه روز یه خبرنگاری میاد پیش این آقا ( یه خانم ) واسه مصاحبه او‌ این آقا عشق این خانوم می‌شه و ادامهٔ داستان ....

یکمی ذهنم درگیره ... می‌خوام زودتر از این لنگ در هوایی‌ در بیام .... 

دنبال ماشین هم دارم می‌گردم ....

الی و مهدی‌ام کمکم دارن می‌کنن ... یکمی باید به خودم فشار بیارم ...

اینجا باز داره بارون میاد .. صداش که میخوره به سقف خونه یا سقف پارکینگ که زیر اتاقم کلی‌ حال می‌کنم ... بوی نم بارون می‌پیچه تو اتاقم ...

دارم نانسی گوش میدم تو این هوا واسم خوبه ....

خوب من برم ...

فعلا ...

!! نوشته شده توسط آريا | 9 قبل از ظهر | پنجشنبه 9 دی1389 •

29

خوب من باز حوصله نوشتنم اومد ...

اول این نکته رو بگم که اسم وبلاگ رو ترجیح دادم عوض کنم ... اما هنوز اینجا از روزگارم مینویسم مثل قبل...

بارون گرفته اینجا خفن ، خونه‌های اینجا چون چبیه صدای بارون قشنگ میاد تو اتاقم ، یکمی هم بوی نم بارون میاد تو اتاق که به معنی‌ واقعی‌ من عشق این هوام ،

تو این چند وقت کلی‌ کار انجام دادم که یکی‌ از مهمترین اونا گرفتن گواهینامه‌ام بود که گرفتم ...

حالا باید ماشین بگیرم و اگه خدا بخواد برم دنبال کار ...

یکمی دلتنگ هستم اما خوب سعی‌ می‌کنم بهش اهمیّت ندم ...

شاید شروع کنم فینگلیش نوشتن چون فارسی ساز ندارم و مجبورم با سایت‌های مترجم تایپ کنم که این یکمی سخته...

یه معذرت خواهی‌ بدهکارم به بعضی‌ از دوستان اون هم به خاطره این که بی‌ خبر رفتم دلیلشم این بود که می‌خواستم پام رسید اینجا بگم ... نمی‌‌خواستم حرفش فقط بمونه...

فعلا ...


!! نوشته شده توسط آريا | 10 قبل از ظهر | پنجشنبه 2 دی1389 •

RSS